|
عشق پنهونی |
|
دل نوشته های یک عاشق |
دیدمش ! نگاهش سنگین بود ! آنقدر سنگین که قلبم طاقت نیاورد .... اشک ریختم !
+ نگاشته شده در یکشنبه 1388/09/22ساعت 16:31 نويسنده: ناصر رعیت نواز |
صدای عقربه ها
ماه هاست که
در سرم می کوبد
من همچنان در فکر توام
چرا باطری ساعت تمام نمی شود؟
+ نگاشته شده در پنجشنبه 1388/07/23ساعت 11:51 نويسنده: ناصر رعیت نواز |
نه عاشق هستم
نه محتاج نگاهی که بلغزد بر من
.من
خودم هستم
و یک حس غریب
که به صد عشق و هوس می ارزد
.!+ نگاشته شده در پنجشنبه 1388/07/23ساعت 11:34 نويسنده: ناصر رعیت نواز |
من زمان را در با تو بودن خلاصه کردم و رهایی را در آغوش تو من چشمان منتظرم را در غروب دریا رهاکردم شاید تور ماهیگیر آنها را به دام اندازد اما نه......... آنها سنگین تر از آنند که در دام افتند
+ نگاشته شده در پنجشنبه 1388/05/15ساعت 1:29 نويسنده: ناصر رعیت نواز |
این شب ها.. چشم های من خسته است.. گاهی اشک.. ، گاهی انتظار.. این سهم چشم های من است.....
+ نگاشته شده در شنبه 1388/04/27ساعت 1:43 نويسنده: ناصر رعیت نواز |
هر چه از الفبای تو حرف برمی دارم تا تمام شوی !!
انگار بی محاباتر از همیشه ...
لابه لای این همه خطوط مبهم و واژه ندیده ...!!
دوباره از سر سطر آغاز می شوی !!!
+ نگاشته شده در جمعه 1388/04/12ساعت 2:40 نويسنده: ناصر رعیت نواز |
من تو را به خاطر می آورم ! بی هیچ بهانه ای ..... شاید دوست داشتن همین باشد ! بی بهانه به خاطر آوردن !!!
+ نگاشته شده در سه شنبه 1388/01/18ساعت 23:50 نويسنده: ناصر رعیت نواز |
به چه می خندی تو؟ به مفهوم غم انگیز جدایی؟ به چه چیز ؟ به شکست دل من یا به پیروزی خویش ؟ به چه می خندی تو؟ به نگاهم که چه مستانه تو را باور کرد؟ یا به افسونگری چشمانت که مرا سوخت و خاکستر کرد؟ به چه می خندی تو؟ به دل ساده من می خندی !! که دگر تا به ابد نیز به فکر خود نیست؟ خنده دار است ... بخند !!!
+ نگاشته شده در یکشنبه 1388/01/16ساعت 23:28 نويسنده: ناصر رعیت نواز |
بر فراز قله زمان ایستادهام
دشتی سبز،
آسمانی ابری و گرفته ،
آنچنان که دلخواه من است
بارانی و نسیمی ملائم.
همه چیز برایم آماده ست.
اما من دچار یاس دوگانهام.
من از کدامین گناه زاده شدم
که در اوج
همچنان تنهایم.
+ نگاشته شده در شنبه 1388/01/15ساعت 22:49 نويسنده: ناصر رعیت نواز |
ديشب در عمق تنهاييم، در سکوت پايان نا پذير اتاقم، دلم براي خودم سوخت و خاکستر شد. براي دلي که هيچ ظلمي نکرد و هيچ جفايي نکرد و هيچ کس را نيازارد. اما خود ظلم و جفا ديد و شکست و خرد شد... براي دلي که مي دانست نبايد دل ببندد اما بست!
+ نگاشته شده در شنبه 1388/01/15ساعت 2:33 نويسنده: ناصر رعیت نواز |
به قلم مي گويم :
- اي همزاد ...
اي همراه ...
اي هم سرنوشت ..!
هردومان حيران بازي هاي دورانهاي زشت ..
شعرهايم را نوشتي ..
دست خوش ، اشک هايم را کجا خواهي نوشت؟
+ نگاشته شده در پنجشنبه 1387/09/21ساعت 12:33 نويسنده: ناصر رعیت نواز |
می خواهم قلبم را از سینه ام خارج سازم قلبی که پر از اندوه و خستگیست اما چه کنم که این قلب سرآغاز یک دل دادگیست
+ نگاشته شده در پنجشنبه 1387/08/16ساعت 17:15 نويسنده: ناصر رعیت نواز |
ای مسافرآسمانی ازتوشروع مي شود ..... تمام گلايه هايم ! وبه توختم مي شود .... تمام بهانه هايم ! ازطلوع شنبه تاغروب پنجشنبه ... حتي جمعه هابوي تورامي دهد !!!
+ نگاشته شده در پنجشنبه 1387/08/16ساعت 16:46 نويسنده: ناصر رعیت نواز |
به شیشه می کوبند چشم های من بر کاغذ هرچه برایت می نویسم باران لعنتی چشم هایم پاک می کند...
+ نگاشته شده در شنبه 1387/07/27ساعت 10:57 نويسنده: ناصر رعیت نواز |
+ نگاشته شده در چهارشنبه 1387/07/17ساعت 14:6 نويسنده: ناصر رعیت نواز |
روزها می گذرد ... و من باز .. از تنهایی سخن به میان می آورم ! و به انتظار آمدن تو .... تا کی باید لحظه ها را ، ثانیه ها را روزها را لحظه شماری کنم !!
+ نگاشته شده در جمعه 1387/07/12ساعت 1:13 نويسنده: ناصر رعیت نواز |
مهربان پروردگار ! به پاسداشت مهرآفريني تو، روزه گرفتيم. و اكنون به نماز فطرت، پاك ميرويم و در آبي رحمتت روح و جان مي شوييم. و تن پوش آمرزش بر تن مي نماييم. در اين لحظه هاي سبز استجابت، شاخه هاي نخل آرزو را در دست مي گيريم. و ظهور منجي آخرين را از تو ميخواهيم. عيد سعيد فطر عيد آسودگي از آتش غفلت و رهيدگي از زنجير نفس بر ميهمانان حضرت حق مبارك باد. رعيت نواز
+ نگاشته شده در پنجشنبه 1387/07/11ساعت 14:8 نويسنده: ناصر رعیت نواز |
پاییز هیچ حرف تازه ای برای گفتن ندارد با این همه ازمنبر بلند باد بالا که می رود درخت ها چه زو د به گریه می افتند عاشق نشدي وگرنه مي فهميدي پاييز بهاريست كه عاشق شده است
+ نگاشته شده در چهارشنبه 1387/07/03ساعت 18:13 نويسنده: ناصر رعیت نواز |
کاش می شد سکوت غریبانه گنجشک های افسرده رامعنا کرد..... کاش می شد فریاد مظلومانه نیلوفرهای مرداب را شنید.......... کاش می شد اندیشه و احساسم را به دست پیچکی بسپارم تا به هرکجا که می خواهند سر بکشند......... کاش و بازهم کاش .....
+ نگاشته شده در پنجشنبه 1387/06/28ساعت 12:50 نويسنده: ناصر رعیت نواز |
تنها رفتن در این جاده؛ در این جاده سرد بی انتها؛ بدون کوله باری از عشق؛ بدون تو؛ دشوار است ! و من تنهاتر از همیشه. خاطره های یاد تو ... بر دوشم سنگینی می کند. می دانم که اينبار .. نخواهی آمد !!!
+ نگاشته شده در چهارشنبه 1387/06/27ساعت 17:40 نويسنده: ناصر رعیت نواز |
داستانی بلندم، دنباله دار... که عشق در آن شبیه افسانه ایست. زیر درخت نشسته ام، آرزوهایم بالای درخت، سیب می خورند. و من انتظار را با انگشت هایم می شمارم. قصه ام چه جالب می شود، اگر انگشت هایم تمام شوند...
+ نگاشته شده در سه شنبه 1387/06/26ساعت 16:55 نويسنده: ناصر رعیت نواز |
مدتی است که دیگر تقویمم را ورق نمی زنم، حتی حوصله کنار زدن پرده را ندارم، چه برسد به باز کردن پنجره !!! حال عجیـبی دارم؛ همه چیز از نبودنت حکایت می کند، به جز دلم که مانند دانه ای در دل خاک، در انتظار آمدن بهار اسـت ... می دانم که می آیی: خیلی زود !!!
+ نگاشته شده در سه شنبه 1387/06/26ساعت 16:45 نويسنده: ناصر رعیت نواز |
من که با عشق تو از روز ِ ازل می خوردم
نای گفتن نبود بس که پیاپی خوردم
من نگویم که تویی عذر ِ گناهم اما
تو بگو، باده بی یادِ رخت، کی خوردم
روزه بودم، دلِ من ماذنه ی عشقِ تو شد
نام تو آمد و افطار شد و می خوردم
+ نگاشته شده در یکشنبه 1387/06/24ساعت 10:52 نويسنده: ناصر رعیت نواز |
حالا اون دیگه در بین ما نیست و من همیشه ماه رمضان که از راه میاد
راستی راست می گفت مادر بزرگ....
+ نگاشته شده در شنبه 1387/06/23ساعت 13:34 نويسنده: ناصر رعیت نواز |
بازهم ترنم آوای ربنا .... بازهم سفره ای که بهانه اش افطار است و بهایش لبهای تشنه که زیر لب نجوا می کند. بازهم پاکیِ مهمانی خدا... بازهم برکتی که به سفره ی دلمان می بخشد ... بازهم خواب ناز دم صبح که می بخشیمش به ثانیه های غفلت زده و می رسیم به دعای سحر و خدا در میان همین لحظه ها نشسته انگار !! و باز هم خدا ...........
+ نگاشته شده در پنجشنبه 1387/06/21ساعت 1:0 نويسنده: ناصر رعیت نواز |
رمضان آمد و آهسته صدا كرد مرا
ضان
مستعد سفر شهر خدا كرد مرا
از گلستان كرم طرفه نسيمي بوزيد
كه سراپاي پر از عطر و صفا كرد مرا
نازم آن دوست كه با لطف سليماني خويش
پله از سلسله ديو دعا كرد مرا
فيض روحالقدسم كرد رها از ظلمات
همرهي تا به لب آب بقا كرد مرا
من نبودم بجز از جاهل گم كرده رهي
لايق مكتب فخر النجبا كرد مرا
در شگفتم ز كرامات و خطاپوشي او
من خطا كردم و او مهر و وفا كرد مرا
+ نگاشته شده در دوشنبه 1387/06/18ساعت 22:40 نويسنده: کیان رعیت نواز |
روزه بودم . ترا دیدم . هنوز اذان نشده بود . خندیدی ... روزه ام افطار شد !
+ نگاشته شده در دوشنبه 1387/06/18ساعت 14:6 نويسنده: ناصر رعیت نواز |
صبح سحری نگاهت را می خورم . . . و غروب با لبخندت افطار می کنم . . .
+ نگاشته شده در پنجشنبه 1387/06/14ساعت 8:34 نويسنده: ناصر رعیت نواز |
مادرم با نان داغ افطار می کند . . . و من با نگاه مادرم . . .
+ نگاشته شده در چهارشنبه 1387/06/13ساعت 11:2 نويسنده: ناصر رعیت نواز |
حلول ماه مبارک رمضان مبارک. روزه ام را وقتی می شکنم که نگاه تو اذانِ لبخند را گفته باشد . . .
+ نگاشته شده در سه شنبه 1387/06/12ساعت 10:56 نويسنده: ناصر رعیت نواز |
| ||||||