که فکر می کنم
لباس سربازی را پوشیده ام
که دلباخته دختری
از قبایل دشمن بوده است.
ناصر رعیت نواز: قدیمی نوشت
لباس سربازی را پوشیده ام
که دلباخته دختری
از قبایل دشمن بوده است.
ناصر رعیت نواز: قدیمی نوشت
----------
ناصر رعیت نواز
برای
مرتب کردن دنیایم
----------
ناصر رعیت نواز
قرص عمرش را بیشتر می کند !
درست مثل من که فکر می کنم
شعر نوشتنم
تو را عاشق تر
-------
ناصر رعیت نواز
که حتی می توانی
جنگ را تعطیل کنی !
--------
ناصر رعیت نواز
تا بلند شوم.
و بلندتر از بلند شدم
انقدر بلند
که خورشید را مثل لامپ کوچک مزاحمی
! خاموش کردم
و بعد در کنار تو ...
! آرام خوابیدم
--------
ناصر رعیت نواز
کافیست فقط
مویت را به دست باد بدهی
و ببینی
چه دماری از دل شاعران
در می آوری!
-------
ناصر رعیت نواز
بودنت حس عجیبی ست که دیدن دارد
ناز چشمــــــان قشنگ تو کشیدن دارد
آتش از هرم تنت سخت به خود می پیچد
"دل من شوق در آغــــوش پریدن دارد"
لب تو کهنه شرابی ست و من می دانم
بوسه از طعم دهــان تــو چشیدن دارد
چشم تو ریخته بر هم منِ معمولی را
یک نـگاه تــــو به من جامه دریـدن دارد
سر و سامان بدهی یا سر و سامان ببری
قلــب من ســــوی شما میل تپیدن دارد
وصل تو خواب و خیال است ولی باور کن
بودنت حس عجیبی ست که دیدن دارد
ناصر رعیت نواز
وقتی که عاشق باشم
زود پیر می شوم
و این اتفاق افتاده است
و شعر
از همان لحظه
فقط اشک می ریزد.
-------
ناصر رعیت نواز
گر حکم شود که مست گیرند
در شهر هرآنکه هست گیرند
تا نام تـــــــو را میبرم
تمام شهر
به در و دیوار میخورند.
-------
ناصر رعیت نواز
هر پک سیگار
بادی پاییزی ست
این را
از دندان زردی فهمیدم
که در حال افتادن بود
در پاییز ِ دهانم
هیچ واژه ای شکوفه نمی دهد.
-------
ناصر رعیت نواز
گاهی پرنده می شند
گاهی شکل های دیگر
و گاه گاهی که به ندرت
شبیه من می شوند
می بارند!
--------
ناصر رعیت نواز
باران اصلا مهربان نیست!
و الا
افقی می بارید
تا هیچ چتری مانع خیس شدنم نشود.
--------
ناصر رعیت نواز
چه غمی به دل داری
که اینگونه
گل های روسریت
پژمرده اند!
-------
ناصر رعیت نواز
خدا در قلب توست
وقتی که
بی موقع مهربان می شوی
-------
ناصر رعیت نواز
چشم های تو
چندُمِ تقویم است
که تمام فصل ها
از آنها شروع می شوند!
-------
ناصر رعیت نواز
ماه رمضان رفت
حالا
با خیال راحت
قسم بخور
دوستم داری!
--------
ناصر رعیت نواز
شهر در انتظار شب است
بانو
گل سرت را
باز کن
-------
ناصر رعیت نواز
می سوزم
درست مثل درختی که
کبریت شده باشد!
-------
ناصر رعیت نواز
من
باده از دست حیدر کرار خورده ام
خرده مگیر اگر
توی هیات
بر در و دیوار می خورم !
آزادی لذت بخش نیست
وقتی
دستم، لابه لای موهای تو
اسیر است .
--------
ناصر رعیت نواز
یقین دارم
خدا
برای بوسیدن تو
به من
لب و دهان داده !
-------
ناصر رعیت نواز
این شب ها
وقت کم میاورم
وقتی که افطار تا سحر
فقط بوسیدنَت
طول می کشد!
------
ناصر رعیت نواز
روزه ام را
وقتی افطار می کنم؛
که نگاه تو
اذانِ لبخند را
گفته باشد !..
------
ناصر رعیت نواز
از کتاب
بهـــــــــ
ــطعمـــ
ـــــــــتو
و من
چون کاسه آبی
به پشت سرت جاری
-------
ناصر رعیت نواز
